![]() |
دختری از لابه لای علف زارها |
![]() |
|
یک اعتراف
بازگشتم به خاطر مریم مقدسی که قرار بود آمینمان بگوید! ----------------------------------------------
به حرف هایم گوش میدهی؟ بانوی تابستانی ات دارد جان میدهد از باد بیشتر چه بر سرم آوردی؟ در میان همان فصل برف و بادی که لحظه ها در انتظارش به سر بردم میان آن روزهای سرشار از طعم تلخ پوست انار چه بر سرم امده است؟ نیستی که ببینی مرا و چشمان وحشی ام را که دیگر از آن چشم های غمگین اثری نمی یابی به جز نگاه وحشیانه ام برای به دست آوردن حق و حقوقم تعجب نکن! !!!!!! روزی اسطوره ی عدالتم بودی روزی معنای مجسم حق بودی اما در عجبم که چگونه ماجرای ساده ی مرا به قضاوتی پوچ نشستی و بعد شکست..تندیس رویاهایم شکست !!!!
یادم هست هر چه که بودی با وا ژه ی دروغ بیگانه بودی و حالا تا سف خواهم خورد که صداقت قلبی ات را چه کسی به تاراج میبرد ؟ وقتی که قسم میخوردی این ثانیه ها را تا ابد جاودانه خواهم گذاشت من شاکی ام من شاکی ام نسبت به آدم و این خلیفه ی خدا در روی زمین هنوز هوا گرم و سوزان است من اینجا تو آفریقا پاریس تهران یا شاید هم اردستان ...................... عروسک خوبی بودم نه؟
شبی خود خدا را در آغوش گرفتم بر روی لجن زارهای جنگل های دور مرا بس است لذت داشتن همین آغوش ولی تو یادت بماند فلسفه ی نقطه چین ها را................ مردانه زندگی کن از جنس عرق بازو
نوشته شده توسط رویا ازجایی نزدیک به خودت
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 22:33 توسط ملکه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
RSS
|