![]() |
دختری از لابه لای علف زارها |
![]() |
|
کمکم کن بال های پروازم تا انتهای سفر پاک بماند
انگار که از قصه های جادو آمده باشی یا از مقدس ترین زمین این کره ی خاکی راه را که گم کرده بودم تو رسیدی باران هم می امد چشمانم هیچ کجا را نمیدید جز آواز یک شبگرد رهگذر دیگر صدایی به گوش نمی رسید من بغض کرده بودم رعد و برق میزد انگار که از آن بالا سرزنشگرانه نگاهم میکردی حضرت خداوند! چه باید بگویم تا باور کنی هنوز هم میشود شب هایی که این دختر ک بی حیا در مقابلت سر سجده فرود آورد... خوابم می آید پلک هایم سنگینی میکند اما می ترسم . می ترسم آن موقع که از خواب بیدار شدم دیگر هیچ کسی نباشد تا از خیابان تاریک کنار پنجره ی اتاقم عبور کند... اما می دانم کسی خواهد آمد باور کن کسی مانده است تا بیاید به این بیندیش آخرین عابر...! التماس می کنم بگذار پرواز را تجربه کنیم من از تنها اوج گرفتن بیم دارم تو می خندی من می دوم و بعد موهایم پریشان می شود در دست باد به من نگاه کن! من باز گشته ام من این جا هستم ..این جا.... عاقبت بر گشتی؟ بله رویا می بینی که بر گشته ام..!! با چشمانی غمگین خیره ات میشوم اما هیچ نمی توانم گفت تو فر یاد می کشی پس کو آن انار های قرمز رنگ کجاست غروب هایی که می گفتی با بوی غم و انار در هم می آمیزد صبر کن هیام! صبر داشته باش برایت یک قهوه ی داغ بیا ورم نه نه نه نه نه!
ستاره ای سقوط می کند پرنده ای زمزمه می کند و تو زبان پرندگان را خوب می دانی پاک و بی ریا می خندی امشب بهترین سر نوشت رقم خواهد خورد دلتنگی هایت را بسپار به دست باد تردید هایت را ترس هایت را هم.....
نوشته شده توسط رویا با چشمانی منتظر به فصل برف و باد
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:39 توسط ملکه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
RSS
|