![]() |
دختری از لابه لای علف زارها |
![]() |
|
شهر حال و هوای دیگری می گیرد غروب های حزن انگیز با صدای الله اکبر مسجد جامع در هم می آمیزد و بعد بوی داغ نان یا نان داغ راستی هیام از همان نان کنجدی هایی که دوست داشتی هنوزهم پدر ازهمان ها برای افطار تهیه میکند و بعد با بوی برشته شده ی نان وارد خانه می شود و پدر بزرگ یادم رفته بود برایت بگویم از وقتی مادر بزرگ رفته است پدر بزرگ هم عصایش را شکسته. آخر خیلی وقت است که دیگر مراقب خودش نیست یادت هست آن آش حلیم های نذری را؟ یادت هست چقدر شلوغ می شد و آخر کار هم برای خودمان هیچی از آن آش باقی نمی ماند... . هیام حالا این جا و بوی کاهگل نم کشیده....... کمی هم داغ نان که اضافه اش کنی و از همان بوی انار های قرمزرنگ با هیمه هایی که غروب ها می سوزانند آخ که نمی دانی وقتی از این شهر دورم چقدر دلم برای بازگشت و برای همه چیز هایی که گفتم پر پر می زند وقتی از این شهر دورم تمام دقایقم با بغضی فرو خورده سپری میشود مخصوصاً روزه هم باشی بعد موقع اذان که میشود چشمهایت دنبال نان کنجدی میگردد اما به جز یک قطره اشک که از گوشه پلک هایت پایین می آید هیچ چیز دیگر را نمی یابی... هیام حالا برایت از چه بگویم؟ از دوری و دوری و دوری.......؟ یا از بی رنگی آدم های آن خیابان بی انتها....! اخ که چقدر برای شهر بین راهی خودمان دل تنگ شده بودم... یادش به خیر باد تمام سحر ها و افطار هایی که می گذراندیم مادر بزرگ هم کنار مان بود.. اما امشب سفره افطار بدون حضور او بد جور خالی بود... و پدر بزرگ تنها پای بساط سماور نشسته بود مسیر نگاهش را که می گرفتی به قاب عکس مادر بزرگ ختم میشد. آخرهای اذان که رسید دیگه گریه امانش نداد با صدای بریده بریده و هق هق زنان گفت خدا بیامرزدت بی بی........ کاش بودی و می دیدی چقدر بی تو.......! |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 13:12 توسط ملکه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
RSS
|