![]() |
دختری از لابه لای علف زارها |
![]() |
|
غروب ها غروب های غریب
عشاق اهسته در میان گندمزار قدم بر میدارند دختران موهای خویش را می بافند مردان پشت دخل ها پول هایشان را می شمارند مردم شهر با کنجکاوی آخرین خبر ها را در روز نامه ها می خوانند کودکان دست های کوچکشان را مشت می کنند و به خوابی ژرف و عمیق فرو می روند مردم شهر.. کودکان عشاق همه بر حسب توان خویش راهی آبرومند و مشخص را در پیش گرفته اند اما من؟ چرا من نیز غروب های غریب خویش را دارم من نیز جدای از روح زمانه نیستم و در متن آن است که معنا می یابم. می خوابم بر می خیزم در درون خویش به رقص در می آیم خدا را می ستایم رشته ی غم ها را به هم می بافم و شعری می شود به ماه خیره میشوم ............و میروم.......... مهم نیست به کجا میروم زیرا مقصدم را در کوله بارم گذاشته ام و با خود به همه جا می برم... باید داستانی بگویمت شب از نیمه گذشته است... مرنجان مرا شعری میسرایم از مهجوری و مشتاقی آن گونه که تو دوست می داری تمام سر گذشت عاشقی ام این دو حرف است تو و این غروب غریب علف زار بر گرفته از هرمان هسه |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 21:46 توسط ملکه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
RSS
|