![]() |
دختری از لابه لای علف زارها |
![]() |
|
راهبه مریم مقدس که بی گناه بار بر داشتی برای ما بخواه که به سوی تو می آییم دلم می خواهد گیس های تمام د ختران و پسران این شهر را بکشم و بعد با هم برویم تاب بازی کودکانه ی مان را ادامه دهیم چه شده ؟ چه بر سرتان آمده است.... آن چه من شنیدم کلمات جاهلانی بود که چون شلاق بر سر و رویم فرود می امد مردم یک شهر مرا ناسزا گفتند شهری که دوستش داشتم و مردمی که بار ها و بارها برایشان گریسته بودم دل تنگشان شده بودم و برای تک به تک آن ها از روی صداقت دست تکان داده بودم اما مهم نیست من باز گشته ام همیشه باز گشته ام مرا تائید کنید یا انکار مرا بشنوید یا نه مرا دنبال کنید یا نه هیچ وقت خدا حافظی همیشگی نبوده ام باز گشته ام به این پناهگاه رویاهای باران خورده ام این شهر دوست داشتنی ام همیشه ...... حالا چادرم را بر سر می کنم میروم تا بدوم در میان آتشکد ه ها ی خاموش این شهر و بعد موهایم پریشان شود در باد و گونه هایم داغ قرمزی آتش های خاموش راستی چقدر چادر به قامتت می آید........... روزی راهبه ای بودم در معبدی و فرشته های حضرت خداوند که مرا و اردستان مرا محافظت می کردند اما اینک.... آه ... چه بر سرمان دارد می آید....؟ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 16:27 توسط ملکه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
RSS
|