![]() |
دختری از لابه لای علف زارها |
![]() |
|
این جا کوفه بود کوفه این جا بود و علی تنها با یک کاسه شیر و مظلومیت نگاه ا و.......... علی را شمشیر می زدنددر عمق تاریکی قلب هایشان صدای ناله از شبهای کوفه به گوش میرسد
علی آرام می گیرد و حالا تاریخ است که تکرار میشود این جا کوفه و علی |
|
2 نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 19:23 توسط ملکه |
|
|
غروب ها غروب های غریب
عشاق اهسته در میان گندمزار قدم بر میدارند دختران موهای خویش را می بافند مردان پشت دخل ها پول هایشان را می شمارند مردم شهر با کنجکاوی آخرین خبر ها را در روز نامه ها می خوانند کودکان دست های کوچکشان را مشت می کنند و به خوابی ژرف و عمیق فرو می روند مردم شهر.. کودکان عشاق همه بر حسب توان خویش راهی آبرومند و مشخص را در پیش گرفته اند اما من؟ چرا من نیز غروب های غریب خویش را دارم من نیز جدای از روح زمانه نیستم و در متن آن است که معنا می یابم. می خوابم بر می خیزم در درون خویش به رقص در می آیم خدا را می ستایم رشته ی غم ها را به هم می بافم و شعری می شود به ماه خیره میشوم ............و میروم.......... مهم نیست به کجا میروم زیرا مقصدم را در کوله بارم گذاشته ام و با خود به همه جا می برم... باید داستانی بگویمت شب از نیمه گذشته است... مرنجان مرا شعری میسرایم از مهجوری و مشتاقی آن گونه که تو دوست می داری تمام سر گذشت عاشقی ام این دو حرف است تو و این غروب غریب علف زار بر گرفته از هرمان هسه |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 21:46 توسط ملکه |
|
|
بوی انار دلم تنگ میشود برای باز گشتن برای خواندن برای بوییدن انار های کوچه باغ های کودکی ام امسال هنوز تصمیمی نگرفته ایم تا رب انار درست کنیم! و من پشت درهای بسته اتاق مادر بزرگ دنبال طعم تلخ پوست انار میگردم و کنار آن باغ پدر بزرگ برای گریستن چشمهایش میسوخت یکی نیست به من جواب بدهد؟ بوی رب انار تمام شهر پیچیده است من دلم بوی انار می خواهد
مادر بزرگ چرا امسال رب انار نداریم؟ چرا هیچ کس جوابم را نمیدهد... گریه می کنی گریه میکنم بعد می دویم تا زندگی کردن را بیاموزیم و مسابقه می دهیم ببینم کی میتونه سبدش را پر تر بکنه... من تو و دخترک هابا آن دامن های گشادشان یکی دوتا سه تا... و آخر این مسابقه ی انار چینی ما هم برنده ای نداشت که نداشت چقدر مرغ و خروس چقدر بوی سوختن چوب بوی دود چقدر گوسفندهای کوچک و معصوم ظرف های بزرگ شیر روغن. کره... و ماست های شیرین محلی چقدر چیز هایی که برایم مقدس ترین بود کوچه باغ های خاکی با صدای کشیده شدن صندل هایم روی زمین و دزدانه خندیدن هایمان ......... چقدر بوی اردستان حالا چه کنم با این همه دوری؟ بغض میکنم نگاهم می کنی حالا دیگر انار ها هم از آن سوی نرده های چوبی گریستن را یاد گرفته اند ایا درکدامین باران پاییزی دوباره باز گشتم را آذین خواهم بست.. التماس میکنم بگذار نروم ! مرا باز گردان به پاک ترین رویاهای پاییزی ده سالگی ام به آن مدرسه بوی اناری که تمام شهر را مست خود می گردانید حکایت غریبیست در من شمعی روشن کنید حالا دیگر باید بروم ( شهر اوازی نیست که رهگذر به یاد بیاورد بخواند و بعد فراموش کند شهر تقدیس تمام رویاهای بکر و دست نخورده است )
نوشته شده توسط رویای ده ساله شب دوم مهر
............. |
|
2 نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 22:18 توسط ملکه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
RSS
|